تبليغاتX
........................................

........................................

بحر طويل

اينم 13 تا بحر طويل فرستاده دوستان . تند بخونيد حالش رو ببريد:


(( سلام و ادب و پرسش احوال ، فراوان ، نه دو مثقال ، به هر آدم با حال ،ز هر جنس و به هر نوع و زبان و وطن و کشور و دین و سخن وگونه و اعمال ، چه شیخی چه موزیکال ! ،چه با خال و چه بی خال ، بگویم من از این جای ، از این جای ، از این جای .

 سلامی وَ علیکم ، وَ ماچی ز لَبَیکم ، و َ قلبی بلدیکم ، و روحی بفدیکم ، که همین لحظه برایت بنویسم ز چه روطنزک بالا شده مخلوط به لاتین ، ز بالا و ز پایین ، به همین جای،همین جای ، همین جای .

از انجا که خودم مدت بسیار شده درس زبان رفته ز یادم ، شده بازار کسادم ، به خودم گفتم اگر من بتوانم بنویسم به یکی طنز ، بسی قافیه از واژه ی لاتین ، بشود موجب هندل زدن ذهنم و آنگاه قلم دست گرفتم وَ نوشتم وَنوشتم ...که یهو حس بنمودم شده روشن دل ماشین و چه پر گاز رود قافیه در شعر بدین جای ،بدین جای ،بدین جای!! )) 

 

 

باغبانی که به تدبیر و عمل ، بین همه اهل محل ، بود مثل ، رفت به بوستان خود و وارد آن باغ شد و دید که یک سید و یک صوفی و یک عامی از آن باغ بسی میوه فرو چیدند و گرمند به خوردن.شد از این مفت خوری سخت غضبناک و بسی چابک و چالاک ، کمر بست کز آن باغ دفاعی بکند ، جنگ و نزاعی بکند . لیک در اندیشه فرو رفت و به خود گفت:«بخواهم من اگر ...


ادامش چون خيلي بود در ادامه مطلب ....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:29  توسط بامزي  | 

دو واحد عاشقي

نگاهي آشنا به ياس کردم
تو را در برگ گل احساس کردم
خلاصه در کلاس ناز چشمت
دو واحد عاشقي را پاس کردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 5:21  توسط بامزي  | 

ويراني من ....

کس ويرانيم را حس نکرد...
 وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 در ميان خنده هاي تلخ من..
گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 6:18  توسط بامزي  | 

خدا رو خوش نمي آيد

گناهم را نميدانم ، تقاصم را سبکتر کن
مرا اينگونه آزردن خدا را خوش نمي آيد

مرااز غم رهايم کن ، جوابي ده مرا يارا
که اين سان بودن و مردن خدا را خوش نمي آيد

بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟؟؟؟
که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمي آيد

دلي پر درد و آه دارم ، غرور من بها دارد!!!!
که آن را زير پا بردن خدا را خوش نمي آيد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 5:56  توسط بامزي  | 

تكيه

سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 5:53  توسط بامزي  | 

عشق........

عشق. يعني ديده بر در دوختن
عشق. يعني در فراقش سوختن
عشق. يعني انتظار و انتظار
عشق. يعني هر چه بيني عکس يار
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 5:23  توسط بامزي  | 

دوستان

اين دو شعر هم مال دوستانه . چون قشنگ بود ميزارمش ....

به تو می آموزم
كه چطور
فعل مجهول ستمها شده است
فاعلش معلوم است
بشناسش، كه ستمكش نشوی
با ستم هیچ مساز
با ستمگر بستیز

به تو می آموزم
كه اگر ما همه یك تن بشویم
یك تن تنها نیست
كه ستمدیده شود

به تو می آموزم
هر كجایی سخن از زور و زر است
حرف ربط آنجا نیست

به تو می آموزم
كه گذشت
آن زمانها كه كلام
كنج زندان دهان من و تو می پوسید
حرف را باید زد
به زبان همه كس

به تو می آموزم
كه چطور
بر رخ اطلس انسانیت
رنگها بی مفهوم
مرزها بی معنی است؛
و تو هم در تاریخ
جای پایی داری

به تو می آموزم
كه چطور
عشق را در دل خود ضرب كنی
و سپس بر همگان تقسیمش
و چطور
نا مساوی ها را
به تساوی بكشی

به تو می آموزم
لحظه های گذران هستی
چه بهایی دارند؛
هر زمان گلبرگی
از گل عمر من و تو به زمین می افتد
پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه كنیم
نو گلم ، فرزندم
ای سراپا همه شوق
تو بخواه ...
تو بپرس
تا كه تعریف كنم
بی نهایت ها را
...



آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوييم که نِي، نِي شکنم شکر برم
آنکه ز زخم تير او کوه شکاف مي کند
پيش گشاد تير او واي اگر سپر برم


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 5:25  توسط بامزي  | 

مه تابان

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني ...
به که گويم تو نوازشگر دستان مني ...

به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را ...
به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني ...

 گر چه پاييز نشد همدم و همسايه من ...
به که گويم که تو باران زمستان مني ...

همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند ...
 به که گويم که تو عمريست که مهمان مني ...
 
گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ما ...
به که گويم که تو عمري مه تابان مني ...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 5:23  توسط بامزي  | 

بوسه

بوسه يعني وصل شيرين دولب
بوسه يعني عشق در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعتي آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس خوب طعم عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه يعني آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه اتش ميزند بر جسم و جان
بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان

بوسه يعني شادي و شور و نشاط
بوسه يعني عشق خالي از گناه
بوسه يعني قلب تو از آن من
بوسه يعني تو هميشه مال من
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:22  توسط بامزي  | 

مادر


گويند مرا چو زاد مادر ................................. پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گهواره ي من ................................. بيدار نشست وخفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من .................................. برغنچه ي گل شكفتن آموخت

يك حرف دوحرف بر زبانم .................................... الفاز نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد .............................  تا شيوه ي راه رفتن آموخت

پس هستي من ز هستي اوست ............. تا هستم و هست دارمش دوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 5:12  توسط بامزي  | 

آب ، بابا

سرمشق هاي آب،بابا يادمان رفت ....... رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت

گل كردن لبخند هاي هم كلاسي ........ در يك نگاه ساده حتي يادمان رفت

ترس از معلم به حل تمرين پاي تخته ........ آن روز هاي بي كلك يادمان رفت

راه فرار از مشق هاي زنگ اول .......................... اي واي آقا يادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم .......... به جديت تصميم كبري يادمان رفت

شعر خداي مهربان را حفظ كرديم .........  يادش بخير اما خدا را يادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدميت ................ آن حرف ها را زود يادمان رفت

فردا چه كاره ميشوي،موضوع انشا .......  آنقدر ساده نوشتيم تا يادمان رفت

ديروز تكليف آب،بابا بود خط خورد  ............... فردا تكليف نان،بابا يادمان رفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 5:20  توسط بامزي  | 

عشق...

عشق يعني لايق مريم شدن ...
عشق يعني با خدا هم دم شدن ...

 عشق يعني جام لبريز از شراب ...
عشق يعني تشنگي يعني سراب ...

عشق يعني خواستن و له له زدن ...
عشق يعني سوختن و پر پر زدن ...

عشق يعني سال هاي عمر سخت ...
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ...

عشق يعني با " خدا يا " ساختن ...
عشق يعني چون هميشه باختن ....

عشق يعني حسرت شب هاي گرم ...
عشق يعني ياد يک روياي نرم ....

عشق يعني يک بيابان خاطره ...
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
 
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني مهتاب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:15  توسط بامزي  | 

صنوبر

اي به بالا چون صنوبر
وي به رو چون (ميم) و (ه)

عنبرافشان زلف داري
لب چون شين و (كاف) و (ر)

هر كه بدخواه تو باشد اندر اين دار جهان
خواهمش بر دل نشيند (خ) و (نون) و (جيم) و (ر)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 18:53  توسط بامزي  | 

بوسه

بردي دل من من از تو آن ميخواهم ................. وزگمشده‌ي خويش نشان ميخواهم
سر مصرع هر بيت تو حرفي بردار .................. هر آنچه كه شد من از تو آن ميخواهم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:13  توسط بامزي  | 

گفت و گوي پدر و پسر

پسر ميگويد :
جانا پدر تو چهره‌ي خوبان نديده‌اي ................. چشم سياه و زلف پريشان نديده‌اي
چشم سياه و زلف پريشان به يك طرف ........... در آن ميان تو غمزه‌ي ايشان نديده‌اي

پدر ميگويد :
جانا پسر تو سفره‌ي بي نان نديده‌اي ............. آه عيال و گريه‌ي طفلان نديده‌اي
آه عيال و گريه‌ي طفلان به يك طرف ............... در آن ميان رسيدن مهمان نديده‌اي
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:28  توسط بامزي  | 

جانها فداي آنكه به جان شد فداي غير .......................بيگانه شد ز خود كه شود آشناي غير
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 8:30  توسط بامزي  | 

حال دنيا

حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه اي ..................... گفت برف است يا برق است يا افسانه اي
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چيست؟ ................. گفت شمع است يا باد است يا پروانه اي
گفتمش اينها كه گفتي پس چرا دل بسته اند؟ .................... گفت مستند يا كورند يا ديوانه اي
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:59  توسط بامزي  | 

جكم دل ..............

حاكم ما دلبر است و حكم او امشب دل است ......... جمله دلها دست او تدبير ما بي حاصل است
بازي امشب سر جان و همه جانها به لب ............... لب به ورد او و لطفش حال ما را شامل است
گر تكي آيد به ميدان او به دل خواهد بريد .......... زين سبب فائق شدن بر دست دلبر مشكل است
با دو لوي دل هر تكي را مي‌برد آن نازنين ............... باقي اوراقي هر دستي پس از اين باطل است
شاهبرگ من پس از آنكه تكش دلبر بريد ..................... ارزشش از دست داده كاغذي ناقابل است
يك دلي هم من داشتم با حكم لازم جذب كرد ......... دل شد و نام من امشب بي قرار بي دل است
بي قرار بي دل از اوضاع امشب غم مخور .................... چون كه كشتي نجات تو كنار ساحل است
دل چو از پشتت بشد ، خود هم به دنبالش برو ............. چونكه دل را پيش دلبر جايگاه و منزل است
دل گرت در دست نبوَد ، دلبرت در نزد هست ....... شكر كن خوش باش امشب كاميابي عاجل است
حاكما اي آنكه جان و هستي ام در دست توست ...... گر بدي گفتم ببخشا عقل ما چون خردل است
ما به عشقت رفته ايم و دل به وصلت داده ايم ........... ز اقتضاي حكم دل جانم به سويت مايل است
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:5  توسط بامزي  | 

معرفي

سلام . مجبور شدم وبلاگو عوض كنم . خب . خاطرات بابام رو ميزارم براتون . البته ممكنه هر هفته يه خاطره بشه . اما خب . چه ميشه كرد؟ البته سعي ميكنم هر روز يه بيت شعر واستون بنويسم .
به اميد اينكه هميشه بخنديد ....



هم نشيني با خدا خواهي اگر در عرش رب...........................در درون اهل دل جا كن كمال اين است و بس
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:56  توسط بامزي  |